هزار بار در ذهنم تکرار میکنم. "رفت...
رفته... نیست..." ولی هربار واژه ها غریب تر و غریب تر در ذهنم طنین می اندازند. آنچنان لحظه ها با عطر او عجین اند که گذر
ثانیه ها با این لغات تضاد دارد. خورشید می تابد، ابرها حرکت می کنند، گنجشک
ها می خوانند، موج ها می آیند، باد می وزد، شنها جا به جا می شوند... حیات بی وقفه
ادامه دارد و دلم میلرزد که بهانه ی همه ی این ها در قلب من، از حیات ایستاده. "نمیشه... امکان نداره..." انکار می کنم. با خود می اندیشم :
"نمی شه که اون نباشه ... خونه ما اینجوری نیست اصلاً" نمی شود... چشمان خسته ی من بی شنیدن صدای
گرمش خواب آلود شده. نمی شود... اشک هایم می ریزند. حتی حالا
که سر در دامانش ندارم هم می ریزند. نمی شود... قلبم بی هوای او می زند. نمی توانم... تنها همین در قلبم می ماند. برای رسیدن به تهران لحظه شماری می کرد. اسم کوچه ها و
خیابان ها یادش نمی آمد. اصلا اهمیتی هم نداشت. فقط باید از فرودگاه می رفتند به
سمت آپارتمان کوچکشان در تهران، دیگر چیزی مهم نبود. فقط می خواست هر چه زودتر خود
را در حیاط آن آپارتمان قدیمی ساخت شش واحده
برساند. دلش می خواست هرچه زودتر ببیندش. تمام مسیر مهرآباد تا خانه را به
تصویرسازی صحنه ی بر خوردشان گذرانده بود. اصلا تمام دلیل و شوق و ذوقش برای
برگشتن، دیدن او بود. وقتی رسیدند ساعت حدود هفت صبح بود. ظاهرا همسایه ها هنوز
خواب بودند. آرام پله ها را بالا رفتند تا به واحد چهارم رسیدند. دلش می خواست
همان اول زنگ واحد یک را می زد و لحظه ای می دیدش، ولی این کار فقط یک خواهش درونی
بود و امکان انجامش نبود. دو سه ساعتی را به استراحت و خوردن صبحانه گذراندند. دلش
طاقت نیاورد، به بهانه ای از خانه بیرون زد، دلش می خواست خودش را به حیاط برساند،
حیاطی که همه ی خاطرات خوش بچگی اش را برایش بازسازی می کرد. صدای آژیر قرمز، نور
قرمز هواپیماها، صدای انفجار موشکها، بازیها و شادی های کودکانه، خاله بازی ها،
ترک دوچرخه سوار شدن ها، چقدر دوست داشت همیشه ترک دوچرخه اش سوار شود..... خاطرات
گذشته چنان او را در خودشان غرق کرده بودند که به زحمت متوجه باز و بسته شدن درب
واحد یک شد. هنوز چند پله به واحد یک مانده بود. صدای درب لبخند روی لبانش را عمیق
تر کرده بود، قلبش از شدت خوشحالی چنان به تپش افتاده بود که نفس کشیدن را برایش
سخت کرده بود. ولی ناگاه لبخند محو شد و تپش به ایستایی شکنجه آوری تبدیل شد. کسی
که از درب بیرون آمده بود غریبه ای بود که او را نمی شناخت. آنها از آنجا رفته
بودند. این روزها، همین روزای بهاری، تو دانشگاه پر شده از این گل
زردا...همینا که نمی دونم اسمشون چیه. بوی خوبی میدن. از همونا که وقتی بچه بودم،
همون وقتا که هنوز خونه ی حاجی جون اینا حیاط داشت و خرابش نکرده بودن، تو یه
گلدون بزرگ کنار در ورودی بود. از همونا که من همیشه با خودم فکر می کردم شبیه نوک
کلاغن. از همونا که به هر شاخه ش کلی گله. بابا همون که خود حاجی جون کاشته بود
دیگه... فهمیدی کدومو می گم؟ آره، پر شده از همونا. منم هر روز که دارم از دانشگاه
بر می گردم یواشکی یه شاخه شو می کنم میذارم تو ماشینم که بوی قدیما بیاد. تو
دانشگاه کلی هم یاس هستا... هم بوش بهتره، هم خوشگل تره، هم یادمه بچه که بودم از
درخت یاس حیاط مامان بزرگ، همون که کل دیوارو گرفته بود و من نمی دونستم از بالای
دیوار آویزونش کردن افتاده پایین یا مث درخت سبز شده رفته بالا، از همون، یاس می
کندم و تهشو میبریدم مک میزدم، کلی شیرین بود، هم بوته هاش یه جای دنجیه کسی دعوام
نمی کنه اگه بکنمشون ولی من همون گل زرد کلاغیا رو دوست دارم. آخه یاس واسه یه
لحظه شیرینه باید مث همون وقتا صد تاشو بخورم تا دهنم شیرین شه ولی بوی این گل
کلاغیا که می پیچه تو ماشین مزه هوبی میده. دوباره دستم میره تو دست حاجی جونو با
1شکلات هوبی از در حیاط میام تو. بوی این گل کلاغیا که میپیچه تو ماشین نور از پشت پنجره ی بزرگ اتاق میخوره تو صورتمو
از خواب بیدار می شم، بوش که میاد میدوم از پله های گرد وسط اتاق میرم طبقه ی بالا
و بالای پله ها از ترس تنهایی و لولو دوباره بر میگردم پایین، بوی این گلا که
میاد... پ.ن: این مطلب رو در واقع به عنوان یه کامنت واسه پست قبلی نوشتم...
پ . ن : شنیدن خبرهای بد انگار تمامی ندارد. این متن برای غم از دست رفتن مادری مهربان نوشته شده. نمی دانم برای فرزندانش آرزوی آرامش کنم یا برای مادر؟ مادرها که جز بهشت مقصدی ندارند...



| قالبساز خصوصی قالبساز خصوصی |







